پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - ساختار جغرافيايى حكمت و پيشرفت - فیاض ابراهیم
ساختار جغرافيايى حكمت و پيشرفت
فیاض ابراهیم
١- عرفان و فلسفه ساختار جغرافيايى خاص خود دارند عرفان تابعى از شرق است. شرقى كه اشراقيت در خود دارد يعنى پر نور است و اين پرنورى از آفتاب درخشان گرفته شده است در شرق از نظر جغرافيايى در طول سال آفتاب زياد دارد و اين پرنورى بر تفكر انسانى اثر مىگذارد و بر اساس نور آفتاب به تشريح و تمثيل جهانى پرداخته مىشود.
٢- نور و تمثيل آن در عرفان آسيائى بسيار زياد ديده مىشود نور بر همه چيز مىتابد و به گونه مساوى مىتابد پس وحدت وجود معنا پيدا مىكند بيش از آنكه بر فصل تاكيد شود بر وصل تاكيد مىشود (ما براى وصل كردن آمدهايم نى براى فصل كردن آمدهايم) وصل از معنا بوجود مىآيد و فصل از مفهوم خلق مىشود پس بر عرفان كه معنا محور است تكيه مىشود و از فلسفه كه مفهوم ساز است دورى مىشود (پاى استدلاسيون چوبين بود و پاى چوبين سخت بى تمكين بود).
٣- معابد نيز براساس اين نوآفرينى بوجود مىآيند معابد پرنور با چلچراغهاى متعدد ساخته مىشود و گنبدهاى طلايى و تزيينهاى درونى برّاق كه نور را منعكس مىكنند، خلق و بنا مىشوند. نورها توليد مىشوند و با آينهها منعكس مىشوند كه همه نشانهاى از جهانشناسى انعكاسى در اين معابد مىباشند چرا كه جهان در ديدگاه شرقى براساس نور تمثيل يافته و انعكاس در ديگر اشياء پيدا خلق شده و ادامه مىيابد. پس از نظر زمانى، شرق براساس روز توليد مىشود نه شب.
٤- غرب كه به سرزمين شب مشهور است كم نور است و آفتاب آن رمقى ندارد در طول سال آنقدر آفتاب ندارند كه در پرتو نور آن تمثيلى بيابند پس از نور به تاريكى پناه مىبرد و از معنا به مفهوم دستيابى مىكند و اين دستيابى براساس سايهها شكل مىگيرد سايه هايى در پناه نور خلق مىشود مفهومهايى كه براساس معناها توليد مىشوند (غار افلاطون) پس فلسفه زاده مىشود كه در پناه تمثيل غار و انسان پشت به نور و دهنه غار نشسته، بوجود مىآيد.
٥- فلسفه يك مسير است از تاريكى به سوى نور (چنانچه افلاطون ترسيم مىكند) يك حركت به سوى سوفى (كلمه يونانى حكمت) يا حكمت يا خردمند (كلمه فارسى حكمت) پس فلسفه يك مسير و فرآيند به سوى حكمت است يك نوع دوستدارى حكمت نه خود حكمت. پس فلسفه يك نوع عشق ورزى و احساس است تا خود حكمت و اين ضديت با سوفسطايى دارد كه او حتى عشق ورزى به رسيدن به حكمت دارد بلكه خود اين مسير براى او آخر كار است و وسيله خود هدف است.
٦- در غرب مفهوم محور مهمترين مسير براى رسيدن به حكمت، زبان است چراكه مفهوم در زبان مستقر است و زبان ؟؟؟. يعنى زبان و نظام مفهومى براى رسيدن به معانى است كه جان را پوشانده است كه اين رسيدن و رسانش به وسيله عقل كه وظيفهاش معقولات ثانويه فلسفى و منطقى است مىباشد.
٧- معقولات را نور منطقى يا مفاهيم انتزاعى منطقى در منطق صورى ارسطويى و معقولات ثانويه منطقى يا مفاهيم انتزاعى فلسفى در فلسفه متافيزيك ارسطويى بحث مىشود و منطق و فلسفه ارسطويى براى رسيدن به معانى مىباشد يعنى چه منطق و چه فلسفه براى رسيدن به حكمت است نه خود حكمت. به همين دليل سعى در رسيدن از حكمت نظرى به حكمت عملى است و سعى در قلمداد كردن حكمت نظرى به فلسفى شده است كه وظيفهاش رسيدن به حكمت عملى كه همان حكمت واقعى و خردمندى است مىباشد.
٨- در طول زمان حكمت نظرى جاى حكمت عملى گرفت و وسيله، جاى هدف نشست و حكمت عملى به علوم انسانى تبديل شد و فلسفه مصطلح فقط به حكمت نظرى اطلاق شد و اين جريان افراطىتر شد و متافيزيك نيز باطل شد توسط زبانى سازى متافيزيك توسط كانت. به عبارت ديگر متافيزيك يك نوع بازى زبانى انسان قلمداد شده بود كه از نقصان فكرى و نقصان علوم تجربى انسانى شكل گرفته بود. و در طى سه قرن فلسفه به فلسفه زبان محور تبديل شد كه به زبانشناسى ديگر محصولات فرهنگى انسان مىپرداخت.
٩- پس فلسفه تبديل به فلسفه مضاف شد يعنى فلسفه بررسى دانشهاى بشرى با توجه به ملاكهاى زبانى كه فلسفه تحليلى نام گرفت اين فلسفه در حوزه فرهنگى - معرفتى انگلوساكسون بوجود آمد كه غربىترين حوزه غرب است يا غرب خالص است يعنى انگليس و امريكاى شمالى كه آخرين نقطه جهان است (غرب وحشى). در اين حوزه جغرافيايى فلسفه به گونه عملى به منطق دانشهاى بشرى تبديل شده است.
١٠- ؟؟؟ است چرا كه در فضاى معنايى كاتوليسم و ارتدلس تنفس مىكرد كه رويهاى از آسيا داشت و وجه آسيائى غرب را تشكيل مىداد (نيچه در انسانىتر از انسان) در رويه سكولارهاى اين حوزه، زبان و نظام نشانه شناختى نيز فلسفه اصلى تشكيل مىداد يا به عبارتى با زبانشناسى بر بطلان فلسفه پرداخته شد. كه اين فلسفه ضد فلسفه ما پسامدرنيسم ناميده شد پس فلسفه تحليلى و فلسفه پسامدرنيسم هر دو وسيلهاى هستند كه جاى هدف يعنى حكمت نشستهاند.
١١- ايران به عنوان كشورى كه در مرز شرق و غرب واقع شده است هم شرق را در خود دارد و هم غرب را. شرق در ايران از استان كرمان و شهر جيرفت شروع مىشود كه دروازه هند محسوب مىشود و غرب از ايران شروع مىشود و از شهر اروميه كه از راه ارمنستان وصل به اورسيا و غرب مىشود شرق از كرمان به شيراز مىآيد و باز توليد ايرانى آن مىشود (مثل حافظ كه هندوئيسم اسلامى را توليد كرده است) و سپس از شيراز به اصفهان مىرود و غرب نيز از راه قزوين به اصفهان مىرسد و شرق و غرب در اصفهان با هم تركيب مىشوند و عرفان شرقى با فلسفه غربى مىآميزند و حكمت ايرانى بازتوليد مىشود.
١٢- عرفان شرقى يك جانشين مىباشد و حافظ يكجانشين از شهر شيراز خارج نشده مگر يك بار و آن هم به يزد كه سخت آزرده شده است( حافظ شهيد مطهرى) و عرفان استدلالى غربى با مفاهيم تمثيلى نيز از تحرك جغرافيا بهره مىبرد و در مسير آسياى ميانه به شمال افريقا حركت مىكند مثل مولوى كه عرفان شرقى غربى شده را با خود دارد و آن از راه مفاهيم تمثيلى داستانى به ظهور مىرساند ولى حكمت ايرانى يك نوع تحرك جغرافيايى را روايت مىكند مثل سعدى كه خود جهانگرد بود و روايت جهانگردى خود مىكند و يا فردوسى كه روايت جهانگردى تاريخى يا جغرافياى تاريخى ايران را روايت مىكند و معرفت آفاقى واقعى را با هم تركيب مىكند و حكمت ايرانى را بازتوليد مىكنند.